X
تبلیغات
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود......

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود......

       Image and video hosting by TinyPic


فال اون دختر كولي تو خيابون يادته ؟

گفت دل شيشه ييم رو مي شكني آسون ‚ يادته؟

تو مي گفتي كه دروغه !‌ ما هميشه با هميم

لحظه ي تلخ جدايي دلامون ‚ يادته ؟

حالا هي نامه ها رو به قاصدك ها مي سپارم

مي نويسم كه هنوزمثل قديم دوست دارم

قاصدك ها توي دست باد ميرن يه جاي دور

من تو هر ترانه يي اسمت رو صد بار ميارم

حالا كه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون

نازنينم !‌ به خودت سلام ما رو برسون

نگو يادت نمياد اون همه حرفاي قشنگ

نگو تكرار نميشن خاطره هاي رنگ به رنگ

حالا من تو هر ترانه مي شكنم هزار دفه

حالا قصه مون شده افسانه ي ماه و پلنگ

تو هميشه دور دوري ‚ من هميشه پا به پات

چشم براه ديدنت ‚ منتظر زنگ صدات

هر جاي قصه كه هستي اين حقيقت رو بدون

يه نفر تا ته دنيا نامه مي فرسته برات

حالا كه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون

نازنينم !‌ به خودت سلام ما رو برسون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 16:32  توسط آواره  | 

یه لقمه نون یه کاسه ماست

 

یه دل خوش یه حرف راست

 

یه مادر از تبار عشق

 

دار و ندارم همیناست

 

وقتی حسابی ابریم

 

سر روی شونت میزارم

 

بازم مثل بچه گیام

 

همش بهونه میارم

 

مثل همون بچگیام

 

که بر نمیگرده دیگه

 

میشم مثل اون که درد شو

 

جز تو به هیچکی نمیگه

 

میخام همیشه اون دعات

 

پشت و پناه من باشه

 

برق نگاه خوشکلت

 

گرمی راه من باشه

 

                    بسم الله الرحمن الرحیم

 

چه جمعه ها كه يك به يك غروب شد نيامدي

                                     

                                          چه بغضها كه در گلو رسوب شد نيامدي

 

خليل آتشين سخن،تبر به دست بت شكن

                               

                                         خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي

 

براي ما كه خسته ايم و دل شكسته ايم نه

                                        

                                      ولي براي عده اي چه خوب شد كه نيامدي

تمام طول هفته را در انتضار جمعه ام

                       دوباره صبح ظهر نه،غروب شد نيامدي

 

                بسم رب المهدی

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ

صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ

السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍوَلِيّاً وَحافِظاً

وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى

            تُسْكِنَهُ َرْضَكَ طَوْعاًوَتُمَتِّعَهُ فيهاطَويلا

التماس دعا

خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 17:2  توسط آواره  | 

یک شب خوب تو آسمون یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت : کنارتم تا آخرش تا پای جون .... ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون .... ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون .... اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون !!! ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون .... ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون ...!!! حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون
 
 
بهانه گیر
 این روزها دلم بهانه گیرشده مدام بهانه ی تورامی گرد این بهانه گیری هامرابه یاد بچگی ام می اندازدكه به دنبال  مادر گریه میكردم تامراباخودببرد امااومهربان بود ومرابه سینه می فشارد وبرموهایم بوسه می زد!ولی تو....توبااخم تلخ وصدای خشنت اشك رابرگونه هایم می خشكانی ودستت رابروی لبانم میگذاری ومیگویی هیسسس!!! من حتی ازترس نمی توانم باتودرد دل كنم نكنداین روزهابه جای قلب درسینه ات سنگ می تپد؟هییییی نكنداین روزها قراراست كسی جای مرابگیرد؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 16:52  توسط آواره  | 

تقدیم به تو

می‌شه خدا رو حس کرد
تو لحظه‌های ساده
تو اضطراب ِ عشق‌و
گناه ِ بی‌اراده
ترسیده بودم از عشق
عاشق‌تر از همیشه
هر چی محال میشد
با عشق داره میشه
نترس اگه دل ِ تو
از خواب ِ کهنه پاشه
شاید خدا قصه تو
از نو نوشته باشه

 

ميروي تا با نبودن عشق را پر پر کنی

میروی با اشک حسرت ، دیده ام را ترکنی

آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است

من نباشم ، می توانی روزها را سر کنی

در نبودت گریه کردم ، آینه احساس کرد

آینه شو ، گریه ام را حس کنی باور کنی

سبز در عشقت شدم کم کم تو دانستی ولی

عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی

بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره

کاش می شد قصه عشق مرا باور کنی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 16:45  توسط آواره  | 

عاشقانه

ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتيميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

 

دلت اومد تنهام بذاری..........


 

آخه چه جور دلت اومد تنهام بذاري و بري
اخه مگه حرفي زدم زخم زبوني من زدم
 آره همش بهونه بود مسئله يار ديگه بود
  دلت هوايي شده بود كارم از كار گذشته بود
 برو با يارت عزيزم رها كن اين تن منو
 الهي صد ساله بشه عشق قشنگت عزيزم
 اما يه قول بهم بده يارتو تنها نذاري
 كه مثل من اسير بشه آواره از خونه بشه
 منم يه قول بهت ميدم يه روز فراموشت كنم
 قلبمو سنگيش بكنم عشقتو خاكستر كنم
 اگه يه روز خواستي گلم كسي رو نفرينش كني
 بگو كه مثل من بشه زجر جدايي بكشه
 آخه چه جور دلت اومد تنهام بذاري و بري
 اخه مگه حرفي زدم زخم زبوني من زدم
 آره همش بهونه بود مسئله يار ديگه بود
 دلت هوايي شده بود كارم از كار گذشته بود

 

 

دوستت دارم

می گویی مثل نفس کشیدن برایت تکراری است

وقتی مخاطبت قرار می دهند که:

« دوستت دارم »

حالا برای اینکه حساب مرا از دیگران جدا کنی

یک نفس عمیق بکش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 16:43  توسط آواره  | 

مجرم

 

تورا میگویم!


تو را به محکمه خواهند کشاند


شاید به حبس ابد محکوم شوی


جزِییات جنایتت معلوم نیست


اما


اثر انگشت را ...


روی قلب  شکسته ام یافته اند!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 16:41  توسط آواره  | 

دلم را من به تار مو تو بستم

که شب تا به سحر دیده نبستم

تو آن لحطه که کندی تار مو تو

دلم افتاد و خون شد دیده بستم

منكه عاشق در بر بيگانه ام

نيستم عا قل دگر ديوانه ام 

سنگ بر اين جسم رنجورم مزن

آشيانم نيست كه در ويرانه ام

سر نوشتم از ازل اینگونه بود

دردو غم با این دلم همخونه بود

ای خدا دادم برس فریاد شد

عاشق بی ادعا دیونه  بود

مگر آسان رود از یادم این دل

که دردو غصه و غم دارد این دل

حریف او نمی باشم به یک دم

شده گردون سر آواره این دل

دلم در خلوت و تنهایی خویش

که میگرید به حال خود کم و بیش

قراری او ندارد سینه من

بگو آخر چه سازم با دل ریش

در این دنیا که هر کس یک ستاره

رسید نوبت به من ابر بهار

چرا تقدیرم اینگونه شد آخر

برایم آسمون جایی نداره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 16:35  توسط آواره  | 

چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------


زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود تا چه گوید دل من,عقل نالید کجا حل شود مشکل من , مرگ خندید در خانه ی ویرانه ی من.
    ...
سلام .من از اداره برق مزاحمتون میشم.........متاسفانه .....شما شاکی خصوصی دارید........!!!برق چشاتون یه نفر رو کشته!!!Smiley
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 18:52  توسط آواره  | 

گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

آسمون به ماه میگه: عشق یعنی چی؟
ماه میگه: یعنی اومدن دوباره‌ی تو
ماه میگه؟ تو بگو عشق یعنی چی؟
آسمون میگه : انتظار دیدن تو
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 18:50  توسط آواره  | 

از جلوی گل فروشی رد میشدم دیدم قشنگترین گلش نیست , نگران شدم , پس تو کجایی؟
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
عشق می ورزیم چرا که او نخست به ما عشق ورزید چرا که خدا عشق است

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فقط موجهای دریا هستند که عاشقن آره فقط اونا هستن با اینکه میدونن اگر برسن به ساحل میمیرن بازم بیقرار رسیدن

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اگه سهم من از این همه ستاره فقط سو سوی غریبی است , غمی نیست . همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی , در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده تو خود از مائی

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ستاره به چشم کوچک می نماید , اما این گناه چشم است نه کوچکی ستاره , درستهایی که کمک میرسانند , مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می کنند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 18:49  توسط آواره  | 

پسرای امروزی:

 

·         پسرای امروزی مثل گوسفند هستند: هر وقت بخوای میتونی کمی بهشون آب بدی و سرشون رو ببری!  

·         پسرای امروزی مثل زالو هستند: وقتی به پدر و مادرشان میچسبند خونشان را میمکند!  

·         پسرای امروزی مثل جغد هستند: هر جا پیداشون میشه با خودشون نحسی میارن.  

·         پسرای امروزی مثل زنبور هستند: 24 ساعته دور گل (یعنی خانومها!) میگردن و صدای وز وزشون همه رو کلافه میکنه!!! 

·         پسرای امروزی مثل سگ هستند: دیگه گوشت نمیخوان،دنبال استخوان افتادن !!!!!!! (نکته کنکوری!) 

·         پسرای امروزی مثل الاغ هستند: براحتی سواری میدن تا هر وقت که بخوای... 

·         پسرای امروزی مثل سوسک هستند: تنها تو جاهای کثیف میتونی پیداشون کنی... 

·         پسرای امروزی مثل جیر جیرک هستند: شبها رختخوابشون شروع به جیر جیر میکنه....!!! 

·         پسرای امروزی مثل عنکبوت هستند: هر جا میرن چترشونو باز میکنن!  

·         پسری امروزی مثل قورباغه هستند: زبانشون از قدشون بلند تره!

·         پسرای امروزی مثل کلاغ هستند: خیلی زشتند اما به چیزای قشنگ علاقه زیادی دارند!

·         پسرای امروزی مثل خروس هستند: اونقدر سر و صدا میکنند که همه توجهشون جلب بشه...  

·         پسرای امروزی مثل کفتار هستند: هم نفرت انگیز هستند هم موذی هم منفعت طلب هم ترسو!

 ودر آخر...

·         پسرای امروزی مثل کرم تینیا ساژیناتا هستند: هیچوقت و در هیچ شرایطی نمیتوانید با انها زندگی مسالمت امیز داشته باشید!!! 

 

 

امیدوارم بروبکس  خوششون اومده باشه. اگر خیلی جوگیر شدید و خواستید یه تشکر درست و حسابی از من بکنید معطلش نکنید  نظر دادنو گذاشتن واسه یه همچین مواقع !!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 18:49  توسط آواره  | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 18:29  توسط آواره  | 

دوست داشتن

 

 چیزی نیست

 

 

 

 که سر طاقچه عادت

 

 

 

 از یادها بره ....

   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 18:18  توسط آواره  | 

من آن غریبه ام

 

که در بلندای سکوت شیشه ای شبه بی کسی

 

شعر درد را برایت غمگنانه می خواندم

 

مرا هنوز به یاد داری ؟...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 18:12  توسط آواره  | 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریادوشور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای زامروز دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار

گ.نه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد و درد

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می ارو که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

میرسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور نمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو میروند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی میخزند

روی کاغذها و دفتر های من

در اتاق کوچکم پا مینهند

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه میماند به جای

تار مویی نقش دستی شانه ای

میرهم از خویش و میمانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران میشود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دورو پنهان میشود

میشتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره میماند یا چشم راهها


لیک دیگر پیکر سرد مرا

میفشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم میشویند از رخسار سنگ

گور من گمنام میماند به راه

فارغ از افسانه های نهم و ننگ

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 19:27  توسط آواره  | 

موطن آدمی خاک نيست...
موطن آدمی در قلب آنهايی است که دوستشان داريم
موطن آدمی در قلب آنهايی است که دوستمان دارند
           اما...
                    افسوس که من موطن ندارم
                                                               (احمد شاملو)
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:13  توسط آواره  | 

روی یک برگ سفیدمن نوشتم قطره

 

تونوشتی دریا

 

من نوشتم من و تو

 

تو نوشتی نه ! ما

 

نازنین یادت هست چه صمیمانه و ساده من و تو (ما) شده بود

 

کاش آن روز نمی آمد که من نوشتم دریا

 

تو نوشتی قطره

 

قصدم این بود که توما بنویسی اما

 

تو نوشتی

 

           من و تو

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:10  توسط آواره  | 

چه مهمانان بی درد سری هستند  مرده گان

                                                       نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

      و نه به حرفی دلی را آزرده

                                                       تنها به شمعی قانعند

 

                                                       و اندکی سکوت!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:10  توسط آواره  | 

وقتی فیل هنوز کودک است یک پایش را به تنه ی درختی می بندند .فیل بچه هر چه هم که تقلا کند نمی تواند خودش را آزاد کند.اندک اندک به این تصور عادت می کند که تنه درخت از او نیرومند تر است!

هنگامی که بزرگ می شود و قدرتی شگرف می یابد تنها کافی است یک نفر طنابی دور پای فیل گره بزند و او را به یک نهال ببندد.فیل تلاشی برای آزاد کردن خودش نمی کند!!

همچون فیل ها پاهای ما نیز اغلب اسیر بند های شکننده اند.اما از آنجا که هنگام کودکی به قدرت تنه درخت عادت کرده ایم شهامت مبارزه را نداریم.بی آنکه بفهمیم تنها یک عمل متهورانه ی ساده برای دست یافتن ما به آزادی کافی است!!! ا                                                                                                    پائولوکوئلیو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:8  توسط آواره  | 

وقتي مي خواستم زندگي کنم راهم را بستند.
وقتي مي خواستم به راستي سخن بگويم گفتند دروغ است.
وقتي مي خواستم از عشق سخن بگويم گفتند گناه است.
وقتي مي خواستم گريه کنم گفتند ديوانه است.
حال که هيچ نمي گويم مي گويند عاشق است!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:7  توسط آواره  | 

به دل طوفاني من خدا نگاهي نداره
 اين کشتي بي ناخدا راهي به جایی نداره
 تو آسمون شهر من فقط دل ابرها پره
 هيچ ابري بارون نميشه
غصه من رو ميخوره
عاشق بادم نميشم  آخه اون ام رفينیه
 
یاد نوازش هاش فقط رو صورت ام موندنيه
 
با هرکي هم قدم ميشم آخرراه جداييه
 
به هرکي دلبسته ميشم عاقبتم تنهاييه
عشق  پرنده ام ديگه تو قلب من جا نداره
 
خودش ميره پروازشب  تنهايي رو  برای من جا ميذاره
 
اگر به جاي چله چله هوای کوچ رو ميديدم
 
رفتنتو ميفهمیدم  کاش حرفهاتو می خريدم
عاشق شب بودم ولي !!حالا برام تاریکي
 
گفتن دردهای دلم حکايت از غريبيه
 
کاشکي  به جاي گفتانت، سکوتش رو مي فهميدم
 
صدای عاشقهاش  من ،تو دل شب نمي شنيدم
 
خيال ميکردم تو چشات، صحبت سرعشق منه
 
غافل از اينکه اون چشات، آينه چشم منه
کاشکي به جاي اون نگاه، عکس چشاي اون بودم
 
آخه! دلت جاي ديگه است، کاشکی به جای اون بودم
 
آخه! دلت جاي ديگه است، کاشکی به جای اون بودم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:6  توسط آواره  | 

دوباره دل هواي ، با تو بودن کرده ...~

نگو اين دل ، دوري عشقت و باور کرده ...~
دل من خسته از این دست به دعاها بردن ...~
همه آرزوهام با رفت تو مردن ... ~
حالا من يه آرزو دارم تو سينه ... ~
که دوباره چشم من تو رو ببينه ... ~
حالا من يه آرزو دارم تو سينه ... ~
که دوباره چشم من تو رو ببينه ... ~
واسه پبدا کردنت تن به دل صحرا میدم ...~
آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم ...~
توی هفت آسمون ، تو تک ستاره منی ...~
به خدا ناز دو چشمات و به دنیا نمیدم ...~
حالا من يه آرزو دارم تو سينه ... ~

که دوباره چشم من تو رو ببينه ... ~

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:5  توسط آواره  | 

شكست امانت

يك كوزه اشك

ويك تغارخون

دلم مثل سيرو سركه مي جوشد

امانت مراشكستند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:5  توسط آواره  | 

روزگاری فرشته ها برايم سبد سبد گل می اوردند

وابرها فرش حرير می بافتند

وهرشب مهمان ستارگان بودم

وهم آواز سيرسيرکها

کبوترهای خيالم هرروز زوار

ودستهايم مهمانی عرشيان

و کمترين جايم بهشت چشمهای معصوم

کبوترخيالم رابردند

کجا پرکشيده اند نميدانم

به گمانم جلد من بود

چقدرديرفهميدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:4  توسط آواره  | 

آنکه آمده بودی بشکنی

بغضم بود

نه دلم....

 

 

 

 

 

دستم به جایی بند نیست

پایم ... اما!

به هر تکه سنگی بند می شود...!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:3  توسط آواره  | 

راستش را بگو .

نترس از  آوار شدنم  .

 طلوع ، بی بارش نگاهت ، چه معنايی دارد ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:2  توسط آواره  | 

شب آمد و من در کنج خلوت تنهاییم

به انتظار آمدنت درمانده ترینم

به خود میگویم:گر بودی اینجا چه میکردم؟

چگونه در آغوش میگرفتمت

با کدام کلام میگفتم:با من بمان

در رویایم میبینم

 تو را در حالی که دست در دستم داری

و سر بر شانه ام،موهای افشانت را میبویم

و چه آشناست این نفس، بوی خوش زندگانی

به کالبد خسته ام می وزد،مانند آبی بر کویر

بر جان تشنه ام می بارد،و میگویمت دوباره :

شب را با من بمان،بیا دست در دست یکدیگر

 تا صبح بخوابیم

با هم روحی واحد در دو جسم،در درازی شب

برایت از تنهاییم می گویم

و شانه هایت رو با اشک هایم می شویم

تا بدانی بی تو چه هستم و چگونه میگذرانم

چشمهایم را میبندم و تو را میبویم

و این است لحظه ناب دوست داشتن

روزي دگر ز راه ميرسد خلوت شب با هم بودن

را دوباره ازم ميگيرند

ميروي ...بگذار باور كنم كه بودي،

بگذار باور كنم كه برميگردي

بگذار با رويايت خوش باشم،بگذار با آن نفس بكشم

بازهم در انتظار شبي دگر،خواهم ماند،خواهي آمد..

اميدم را نااميد مكن،پس بگذار ببويمت و مستي گيرم

تا شبي دگركه باز آيي،بيا كه خسته ترينم

بيا كه تنهاترينم ...بیا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 14:25  توسط آواره  | 

 

 
 
 
 
چقدر سخته توخیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی به جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونهای اشک گونه هاتو خیس کنه، اما مجبور باشی بخندی تانفهمه هنوزم دوسش داری...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 13:33  توسط آواره  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 13:27  توسط آواره  | 

دل بسه گریه نکن  دیگه رفت صداش نکن  از تو قاب پنجره بیخودی نگاش نکن   دیگه همرنگ تو نیست دیگه دل تنگ تو نیست 

   میدونست یه ذره عشق تو دل سنگ تو نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 13:22  توسط آواره  |